تبليغاتX
زني از دلستان

jerrymaguire


تنها شراب شور که چشیدم،


روان از چشم‌های تو بود


وقت ِ رفتن


دستم که در دست خداحافظی‌ات بود!





پ.ن:

من: كاش بين دست خداحافظي و پاي نرفتن، دومي را انتخاب مي‌كردند آدم‌ها!!!

دوستم: همیشه پای نرفتن می لنگد، اما دست خداحافظی مردانه و محکم دستت را می گیرد!!

اندیشه ی من: (بله متاسفانه، ولی چقدر به دلم نشست.)


(...د لی ...)

+  یکشنبه سوم آبان 1388   (ف.آ)  
 

 

در آغاز فصل سرد ايستاده‌ام، 

در دروازه‌ي 

طوفان‌ِ غروب‌هاي بي‌ تُ‌‌ ي پاييز.

گردباد بي‌رحم تنهايي

زمين و زمان را به هم مي‌پيچد

همه چيز را از جا مي‌كَنَد

ياد تو را اما نه!

سفت، سفت، چسبيده‌اي به

اعماق ريشه‌ي خاطره‌ها

همچون گَوَني كه ريشه دوانده

تا انتهاي خاك كوير!

نه! عزيز ناخوانده،

مهماني روزهاي خوب تمام شده

جام‌هاي ارغواني مهرباني ته كشيده

و قنات تمام آرزوهاي سبز

چنان در من خشكيده

كه اگر از برگ‌هاي پژمرده خاطراتم

تا انتهاي دهليزهاي قلب هم

ريشه بدواني

حتي قطره‌اي، شبنم

يا قطعه‌اي خاك نم ديده

نخواهي يافت...

بيهوده در من مي‌پويي
...

از وقتِ نباريدنِ صداي معتدلت

بر سرِ سرزمين احساس‌هاي گُر گرفته‌ام

خشكسالي حتي خونم را خشك كرده...

در من ريشه ندوان

ريشه‌هايت را از من بَر كن

يادِ دستهايت را هم بگير و ببر

مباد، ميان گيسوان آشفته‌ام جا بماند...

 

 

 

 

 

پ.ن: از آرشيو

 

(...د لی ...)

+  دوشنبه سی ام شهریور 1388   (ف.آ)  

 

 

آسمان من،

هميشه ميشي‌ست 

گرگ       

وُ

ميش؛

ماتم مي‌كني با نگاه‌هايت

وَ

كيش

  

 

 

پ.ن: 

هميشه فكر مي‌كردم

انتهاي آسمان كجاست

ديشب فهميدم:

عمق چشم‌هاي توست

درست همانجايي كه

تلاقي مي‌كني با دريا،

هنگام  ِ غروب!

 

  

(...د لی ...)

+  شنبه بیست و چهارم مرداد 1388   (ف.آ)  
 

 

 

از گوشه‌ي بام اعتمادم،


تو پريدي؛


من، بال بال زدم!

 

 



آخ كه

 

جاي تازيانه‌هاي خيانت


هنوز درد مي‌كند...

 

 

 


 

(...د لی ...)

+  شنبه سوم مرداد 1388   (ف.آ)  

 

 

جنگل خشكِ جانم بود و

اشتهاي سيري ناپذير باران و عطش

تو بودي و جان ِ تر و ابر دستهايت

مه شدي، كرشمه شدي

چكه چكه،

نوازش نوازش،

ترنم ترنم،

باريدي، باريدي، باريدي

 

چه طعم خوبي داشت،

چكه‌هاي بدنت؛

چه لحظه‌هاي گسي بود

هنگامه‌ي فرو رفتن شعرهايت

در خاك ِ خيس خورده‌ي احساسم،

و چه عطري داشتيم

در تلاقي عطش ِ من و خنكاي تو

عطر خاك خيس

بوي روزهاي اول بهار

سرخ ِ عشق بودم و

آبي آرامش بودي

و حالا...

 

و حالا تابستان ِ نبودن است و

قنات وجود تو در من خشكيده

شاخه‌هاي عشق تكيده

نامهرباني ميان ِ ما

ـ علف هرز ـ  روئيده

 

اين روزها كه كويرم

كجايي خيس ِ باران

آه...

باران‌، باران، مرد باران...

 

 

 

 

(...د لی ...)

 

پ.ن:

سيگار خشك و روشنت را

در جنگل آشفته‌ي من انداختي


بعد پرسيدي

"مزاحم كه نشدم؟"


خنديدم

"نه! اصلاً "

 


ادامه مطلب
+  سه شنبه سی ام تیر 1388   (ف.آ)  

 

 

 

تنها يك‌ گام فاصله بود

تا در آغوش كشيدنت

دلم فرمان داد، به جلو

ولي سرم، دو قدم پس كشيد

شايد هم غرور، شايد هم ترس

هر چه بود،

حالا فاصله‌ از اينجاست،

تا جايي ميانه‌ي شهر دود آلود

دلم هم همانجاهاست

شايد روي پاي تو نشسته

و به جاي من دارد توي چشم‌هايت

زندگي‌ها مي‌كند،

هر چه هست...

تو اينجا نيستي، دلم هم نيست!

اينجا منم و اميد ِ ديدار و فردا

دست‌هايم در هوا پرسه مي‌زند...

 

 

 

(...د لی ...)

+  دوشنبه بیست و دوم تیر 1388   (ف.آ)  
 

  

 

مرا قدرت من شدن نيست بي‌تو

جانت را بيار و بگذار گرو

تا اين تن، من شود

حتي بي‌تو!

 

  

 

... دلی ...

+  چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388   (ف.آ)  
 

 

                      

 

درد مي‌كند، تمام استخوان‌هايم، بدنم، روحم، انگشت‌هايم، اشك‌هايم، حاشيه‌ي گوشه‌ي لب‌هايم وقتي كه ضعف مي‌كنم از خنده حتي...

 

يك جورهايي انگار دارم كش مي‌آيم ميان من و تن؛

 

يك چيزهايي هست در اين دنيا كه من نمي‌فهمم، درك نمي‌كنم، مثلاً چيزي مثل ِ...

 

اصلاً ول كن مثلاً نمي‌خواهد، هر كسي ممكن است يك چيزهايي را درك نكند، هضم نكند...

 

دارم به خودم مي‌پيچم، چنگ مي‌زنم به تار و پود گذشته و چيزي را مي‌كاوم كه نمي‌دانم چيست،

 

راستي گفتم درد مي‌كنم؟! خوب بله! اما نه درد كُشنده، يك چيزي مثل درد دندان لق ِ بچگي‌ها، خيلي هم درد بدي نبود، گاهي به جايش زبان مي‌زدم، يك درد خاص داشت اما انگار ته دل ِ آدم قنج مي‌رفت، شايد از اينكه مي‌فهميدي پس فردا همين جايي كه زبان مي‌زني، يك دندان تازه رشد مي‌كند...

 

اين است كه آن درد كه اول گفتم، يك جورهايي حس بالندگي به من مي‌دهد،

 

اخيراً حس و حالم خيلي متفاوت از هميشه‌ي زندگيم شده...

 

انگار دارم پوست مي‌اندازم، دلم يك من ِ تازه مي‌خواست،

 

دارم اتفاق مي‌افتم؛

 

انگار دارم دوباره آغاز مي‌شوم، نگاه كن چقدر سطح فكرم قد كشيده؟ مي‌بيني چقدر دستم از تمام غم‌هاي دنيا كوتاه مي‌شود؟!

 

 

 

 

 پ.ن:
اين هم از اون نوشته‌هايي بود كه من فقط نوشتمش، يه حس محض، بدون هيچ تغييري بعد از نوشتن
يك نفس نوشتم و بلافاصله آپ كردم...

 

 

... دلی ...

+  دوشنبه هجدهم خرداد 1388   (ف.آ)  
 

 

هرچه از حضور تو مي‌نوشم

 

تشنه‌تر مي‌شوم به بودنت

 

تو گويي:

 

مبتلايم به استسقاي عشق،

 

به تمناي خواستن،

 

كه لبريزم از تو اما

 

امروز از ديروز به تو محتاج‌تر

 

دَم ِ ديگر از اين دم ليلاتر

 

 

  

... دلی ...

 

 

بعدن نوشت: كامنتي در همين پست براي نسرين عزيز و رويا نوري كه آدرسي از ايشان ندارم.

 

+  یکشنبه ششم اردیبهشت 1388   (ف.آ)  
 

 

آدم است دیگر...

آه و دم

و نمی دانم چرا

آه های این آدم

تمامی ندارد،

این آدم باز هم حرف دارد

برگشته تا خودش را

در کلمه ها فریاد بزند

می خواهد دوباره

غم هایش را

شادی هایش را

اشک و لبخندش را

روزگارش را

در تنهایی این سیاهی ساده،

"دلستان"

رج بزند

رج بزند

رج بزند

...

دلش یک پیک

سادگی ِ سرخ شعر می خواهد،

هر چند که می داند

هیچ وقت شاعر نمی شود

این سیاه مست ِ غم

...

 

  

... دلی ...

+  شنبه پانزدهم فروردین 1388   (ف.آ)