تبليغاتX
زني از دلستان


 

هميشه مطمئن بود كه

آن كه آن بالاست

برايش دفتري سپيد نوشته

پر از روزهاي خوشبخت؛

 

و حالا چند روز بيشتر نمانده

تا 20 اسفند

كه اسپندِ اولين شب خوشبختي را

برايش دود كردند،

چند روز تا فوت كردن

شمع كيك يك‌سالگي زندگي مشترك؛

 

هميشه مي‌دانست

هر فرودي، فرازي دارد...

هميشه مي‌دانست

روشنايي از پس شب تاريك

برمي‌آيد.

  

 

... (دلي) ...

+  یکشنبه هفتم اسفند 1390   خانم ف.آ  

 

 

دستهايت را روي روزهاي سياهم كشيدي

بوسه‌هايت را بر سر بي‌ساماني‌ام، گذاشتي

نور از لبخند توست كه بر

سايه‌‌هاي تلخ و ديجور ِ ديروزها مي‌بارد

 

چقدر آرامم اين روزها،

من درهاي باز آسمان را مي‌بينم

و رگه‌هاي نور را كه با هر قطره‌ي باران

به زمين ِ مهربان، جاري مي‌شود،

و نوازش دست‌هايت را

روي گيسوان روح ِ نيازمند و بي‌قرارم...

من تو را حس مي‌كنم،

با تمام ِ تمامم...

 

زندگي اين روزها

عجيب رنگ پيرمرد كهنسالي‌ست

كه ريش‌هاي سپيدش، از آسمان هفتم

به زمين مي‌سايد،

و حضورش را اعلام مي‌كند

او تنها كسي‌ست كه لبخندش صدا دارد،

و من مي‌شنوم...

كسي كه تو او را خدا مي‌خواني،

و من او را معشوق،

ماندني‌ترين ِ هميشه.

ميانه‌ي شب كه يخ كردن انگشت‌هاي پايم به من مي‌فهماند كه لحافم كمي جابه‌جا شده، گوشه‌ي چشمم را باز مي‌كنم و مي‌بينم كه آرام و آسوده در كنار من غنوده... لبخند كم‌رنگ شيريني كه نور ملايمي از كوچه، برايم پررنگش مي‌كند روي لب‌هايش است... ناگه چنان در دلم احساس آرامش مي‌كنم كه چشم‌هايم شعر و ترانه سر مي‌دهند و در آن لحظه‌هاي ناب، تنها كاري كه ناخودآگاه مي‌دانم كه بايد انجام بدهم، سپاسگزاري است. سپاس از كسي كه هميشه بوده و هميشه هست، حتي وقتي كه اشك تلخ مي‌ريختم و او مي‌ديد و من تصور مي‌كردم كه جوابي نمي‌دهد، بوده و حالا كه مي‌خندم و از شادماني چشم‌هايم تر مي‌شود بيش از هميشه مي‌دانم كه او هست... بيش از هميشه مي‌دانم كه او داشته روحم را پرورش مي‌داده، صيقلم مي‌داده، بزرگم مي‌كرده كه اين‌روزها قدر لحظه به لحظه‌ي شادماني‌هايم را بدانم و دست او را پشت پرده همه‌ي دادن‌ها و ندادن‌هايش بببينم.

 

+  دوشنبه پنجم دی 1390   خانم ف.آ  



بهار باز هم آمد

بهاري كه به عشق ِحضور تو

پيراهن رنگارنگش را به تن كرده؛

پاييز

 

پ.ن:
امشب آشنائي‌مان، يك‌ساله مي‌شود. من امشب دختر بهارم كه در پاييز عاشق شد.

 

+  یکشنبه سوم مهر 1390   خانم ف.آ  

ساعت نزديك ۷ صبح هوا هنوز دلچسب است، كوچه را همسايه‌اي تا اواسطش، آب‌پاشي كرده و حس لطيفي به آدم مي‌دهد، از زمين هواي خنكي كه بوي پاييز مي‌دهد، به صورت آدم مي‌خورد.
دستمان كه در دست هم است، نگاهت مي‌كنم، با خودم فكر مي‌كنم، چقدر اين پيراهن زرشكي به تو مي‌آيد...
مي‌دانم تا سر كوچه درست ۳ دقيقه راه است... هنوز در آبي ملايم آسمان، ماه ِ سپيد، خودنمايي مي‌كند؛
ماه را با انگشت نشانم مي‌دهي، ببين: "اون ماهِ آسمونه، تو ماهِ مني..."
با اين‌كه شنيدن اين حرف‌هاي نوازش دهنده از تو برايم عجيب و بعيد نيست، اما هر بار و هر لحظه كه با اين جملات دلنشين، مهمانم مي‌كني، دلم همان‌طور مي‌ريزد كه روزهاي اول آشنايي‌مان...
۳ دقيقه تمام شده، دستم را مي‌بوسي و كوچه هم تمام مي‌شود. حالا بايد براي ديدنت، باز هم ۱۲ ساعت صبر كنم، مثل هر روز...
ساعت نزديك ۱۰ صبح است، راس ۱۰ مثل هر روز، زنگ مي‌زني، منتظرم، مثل هر روز.

 


پ.ن:
همراهان قديمي اين وبلاگ مي دانند، نزديك پاييز كه مي‌شود، قلمم شُر شُر مي‌كند!...

+  چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1390   خانم ف.آ  

 

اين روزها هر چه بگويم

ـ در سطور انشاهايم كه زير هم مي‌نويسمشان ـ

گفتن از توست

از مهرباني‌هاي تو

از حرف‌هاي رمز آلود ِ دم ِگوشي‌ت

از خنده‌هاي جانانه‌ات

ـ كه جان ِ دوباره‌ مي‌بخشدم، هر باره ـ

و گاهي اخمي كه از گوشه‌ي ابروانت مي‌چكد، حتي

 ـ كه حضور گرمِ مردانه‌ات را گوشزد مي‌كند ـ

و حرارتي كه از ميان انگشتانت شعله مي‌كشد بر پوست ِبودنم

و از عشقي كه

غَلَيان مي‌كند، آتشم مي‌زند، لهيب مي‌كشد

و سفيرش ذوبم مي‌كند در تو

و ما بودن، رُخ مي‌دهد؛

ـ چندين و چند باره... ـ

آري اين روزها نوشته‌هايم تكراري‌ست

تكرار هزار باره‌ي رخداد ِ من و تو

تكرر ِ پيدايش ِ ما.

 


(...دلي...)

+  دوشنبه بیست و یکم شهریور 1390   خانم ف.آ  

نمی‌دانم

بر سر بقیه‌ی فصل‌ها چه آمد

که فصل اول امسال به پاییز پارسال چسبید

گمانم یک واژه‌ی سه حرفی بود

که مرا از سه فصل با سرعت نور گذراند

و صاف انداخت توی بغل ِ

تابستان امسال!

"آری همین است، "ع ش ق" باید

آفریننده‌ی این حجم از مالیخولیا باشد"*

و در نوردنده‌ی زمان!

من از حضور تو سرشارم

پُرم، شادمانه ام، مستم...

و در این مستی ِ داغ،

ندانستم پاییز کی به زمستان گره خورد

و ندیدم بهار چطور گذشت

و حالا

هوا چنان گرم است

که نفس کشیدن دشوار

مثل بی تو بودن...

...

خنکای آغوشت را باز، باز کن

فصل دیگری از تو می خواهم

تا پائیزی که ما را یک ساله می کند

با هم بودنمان را...



(... دلی ...)

پ.ن: بخش ستاره‌دار"*" از نوشته‌هاي صاحبِ وبلاگِ سرگيجه در سال ۸۶ با اندكي تغيير است.

+  پنجشنبه شانزدهم تیر 1390   خانم ف.آ  

 

 

۱) 
صدايت مي‌كنم

مي‌گويي جانم،

دنيا آرام مي‌گيرد.

 

 

 ۲)
صدايت مي‌كنم،

مي‌گويي: جانم؟

دوباره،

: جاااانم؟

دوباره،

: جاااااااااااااااانم؟

با خودم مي‌خندم،

هيچ...

اسمت زنگ دارد

گوش‌هايم را از هر صدايي مي‌بندم

و در سكوت محض

بارها صدايت مي‌كنم،

در خلوتم با خود

يا در خلوتم با تو؛

زندگي لحن قشنگي دارد...


 


(...د لی ...)

+  شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1390   خانم ف.آ  

 




دست‌هايت را مي‌بوسم بهار

گام‌هايت به روي چشم

فروردينت كنار،

خردادت در پرانتز

اما اين ارديبهشتت

فصل ديگري است

صبح‌ها كه هوايت را مي‌بويم

عصرها كه در كوچه‌هايت قدم مي‌زنم

شب‌ها كه در ايوانت مي‌نشينم

ياس‌هايت مستم مي‌كند

محمدي‌هايت، مجنونم؛

هر چند كه ليلي بودنم

كنار اين مرد

كه بودنش آرامش ِ نسيم درياست

و كلامش شهد عسل

و نوازشش لذت مستانه‌‌ي رقصيدن در مه ِ پاييزي،

از پائيز تا حالا به عالم و آدم ثابت شده...

دست‌هايت را مي‌بوسم بهار

من و تو و عشق و ارديبهشت...

دست‌هايت را...

  

پ.ن:
باز هم شور نوشتن در من شرر مي‌كشد، شعله به شعله،‌ دم به دم...

 

(...د لی ...)

+  سه شنبه سیزدهم اردیبهشت 1390   خانم ف.آ  
 

اين روزها دست دلم مي‌لرزد دوباره، براي نوشتن چند خط نوشته‌‌ي زير هم، بي قافيه اما پشت سر هم، دلم دلش مي‌خواهد دوباره غرق بشود شب‌ها لاي چند كتاب شعر و هي كاغذ سياه كنم و هي جمله بنويسم هي نگاه كنم و عاشق آن جمله نباشم، انقدر بتراشمش و نگاهش كنم و هي با خودم زمزمه‌اش كنم كه ساخته شود، پخته شود، شبيه چيزي مثل شعر بشود، بعد كه تمام شد، هي از اول بخوانمش و تهِ‌ دلم قلقلك بيايد و حس كنم باز هم زندگي‌ام دارد جاري مي‌شود بين چند خط نوشته كه از سويداي دلم نوشته‌ام. حس خوبي‌ست، عجيب حس خوبي‌ست، اما هي حواس خودم را پرت مي‌كنم، هي سر خودم را گرم مي‌كنم، بين كتاب‌هاي درسي پنهان مي‌شوم، يا متواري مي‌شوم بين واژه‌هاي فيلم‌ها، اما بعضي فيلم ها هم آنقدر نامرد هستند كه بتوانند بزاق نوشتنم را تحريك كنند، مي‌روم يك چاي مي‌ريزم، توي هواي خانه چرخي مي‌زنم، سر به سر هر كه در حوالي‌ام باشد مي‌گذارم كه بپرد هواي شعر و نوشتن از سرم...

شعر آدم را مبتلا مي‌كند، شعر آدم فراموش كرده‌ي عاشق را، دوباره پريشان مي‌كند، شعر طعم تلخ نبودن كساني را مي‌دهد كه روزي بايد مي‌بودند و نبودند، شعر يادت مي‌اندازد چقدر از دست داده داري، شعر آدم را معتاد كلمات مي‌كند، يعني همين‌جور كه يك‌جا نشسته‌اي و بند دلت را بند كاري كرده‌اي، يك كلمه مي‌تواند بيايد و بند از بند دلت پاره كند، ببرد تو را تا انتهاي يك تنهايي ناب، بعد برساندت به يك محبوب، بعد بالا ببردت، شوق بودن به تو بدهد، به اوج ببردت و در چشم به هم زدني، از بالاي بالاي بالا، با سر رهايت كند پايين،‌ پا در هوا...

شعر معتادت مي‌كند،‌ مبتلايت مي‌كند، به هيجان مي‌آوردت، بالنده‌ات مي‌كند و روحت را مي‌تكاند و تسخير مي‌كند، بعد رهايت مي‌كند، اين است كه از شعر دست شسته‌ام، دست شعر را بوسيده‌ام و گذاشته‌ام لب طاقچه‌ي خاطرات ِ باران خورده، مباد كه با ياد شيرين معشوقه‌اي بيايد و در كشاكش عاشقي و دل‌بازي، رهايت كند و برود از پي ياري دگر...

شعر خود معشوق است، نفس اوست، لحظه‌هاي دو تن است كه يگانه‌ شده‌اند در فاصله‌اي كه نيست ميان دو بوسه... براي من شعر خود معشوق است كه روان مي‌شود در خطوط سپيد كاغذ، و من چه معشوقه گريز شده‌ام در اين روزها و روزها و روزها...

نه يك فنجان نوشيدني تلخ مي‌خواهم و نه عود و نه دف و نه سماع و نه هيچ كتاب شعري و نه هيچ كاغذ سپيدي كه دست برقصانم و معشوقي را دوباره عريان كنم در عروسي سپيد شب و تنهايي و قلم...  



(...د لی ...)

+  یکشنبه بیست و سوم خرداد 1389   خانم ف.آ  
 



سياه ِ

سياه ِ

سياه...

- كات كن آقا نخواستيم!

: نه!

كات ندارد

بايد تا انتها رفت!

 

 

 

(...د لی ...)

+  چهارشنبه هشتم اردیبهشت 1389   خانم ف.آ  
 

 

شايد از سبزي بهار باشد؛

يا نشئگي ِ خواب ِ اين روزهاي ملس؛

يا هيجان ديدن ِ شكوفه‌ي سرخ ِ ديگري

توي گلدان دست پرورده‌ام؛

يا لبخند رهگذري وقتي جلوي چشمم

براي محبوبش دست تكان مي‌دهد؛

يا تغيير دكوراسيون اتاقم؛

يا خواندن كتابي كه يك‌سال بود

تصميم داشتم بخوانم؛

يا خريد آن تابلوي 60در80

بالاخره بعد از شش‌ماه؛

يا يك جابه‌جايي خوب ِ كاري

يا...

نه!

گرماي حضور توست

كه چنين

داغ داغ زندگي مي‌كنم

و زندگي هر لحظه

با هر پوم‌تك قلبم

در من مي‌طپد.

 

   

(...د لی ...)

+  پنجشنبه نوزدهم فروردین 1389   خانم ف.آ  

من،

پايان تمام قصه‌ها،

نقطه مي‌گذارم .

حالا اين كه چرا قصه‌هايم،

هـــــيچ‌‌وقت به سرانجام نمي‌رسد،

شايد اين باشد كه نقطه‌ها

سطر به سطر

قل مي‌خورند و مي‌افتند

توي چاله

چاله‌اي كه فردا چالم مي‌كنند در آن

و كابوسي‌ست عجيب؛

هم‌خوابه شدن با تمام نقطه‌هاي ابتر،

وقتي كه مي‌خواهي براي هميشه

سرت را روي شانه‌هاي سرد خاك بگذاري

و آرام... و فكر مي‌كني تمام مي‌شود،

تمام تلخي قصه‌هايت!

اما نقطه‌ها كنار هم

دسته دسته مي‌شوند:

سه نقطه... سه نقطه...

با اين سه نقطه‌ها هم قصه مي‌رود به ناكجا آباد!

قصه‌ي من، تمامي ندارد...

 

 

(...د لی ...)

+  شنبه هشتم اسفند 1388   خانم ف.آ  
 

  

دل ِ شب:

اتاق ساکت و

پنجره و آینه و سیگار

و

شعرهایش٬‌ ترانه‌هایم٬

فکر و فکر و فکر

 

سیگار اول:

چرا این روزها؟

 

سیگار دوم:

چرا من؟

 

سیگار سوم:

چرا او؟

 

سیگار چهارم:

چرا حالا؟

 

سیگار پنجم:

نتیجه؟ باز هم من تنها!

 

سیگار ششم؟ نه!

گفته بود سیگار نکشم!

سر شب٬ با چشم‌هایش...

 

همان‌طور گوشه‌ی لبم

خاموش...

من تنها و شاید او هم تنها

با امید...

و صبح که شروع می‌شود

و چراها پابرجا...

 

 

 

 

 

گاهی فکر می‌کنم هیچ‌چیز شعر نیست٬ خطوط زیر هم نوشته‌ی شده‌ی زندگی‌ست و گاهی فکر می‌کنم چقدر گنگ حرف می‌زنم٬ همین!

 

 

(... دلی ...)

+  جمعه هفتم اسفند 1388   خانم ف.آ  


انگشت‌های هیچ

دست‌های پوچ

روزهای خشک ِ خشک و

قحطی باران

و حتی تلخ‌تـــــــــر

زمستان ِ بی‌برف٬

خیابان‌های ملال‌آور تهران

یا شب‌های بی‌هیجان شمران

و هیچ‌کس لایق٬

برای اینکه یادش را

روی دوش رویاهایت

یا کوله ‌پشتی ِخاطرات

حمل کنی٬

و خانه‌ام که کوچک است

برای دو نفره زیستن؛

دیگر چه بهانه‌ای می‌خواهی

برای بی‌حوصلگی

برای بی‌دلی

کاش باران بیاید...

آدم ِ خسته

از باران ِ شُر شُر٬

دل ِ سالم به گور نمی‌برد

یواشی می‌‌بارد آدم؛

دلش راحت می‌شود

راحت می‌‌شود آدم.



(... دلی ...)

+  سه شنبه بیست و هفتم بهمن 1388   خانم ف.آ  


چه می‌دانم...

شاید خواب تلخی بوده؛

و کاش که بود!


شوکه‌ام

چهار قدم به راست می‌روم

سه قدم به چپ برمی‌گردم

هروله می‌کنم

دو سه گام جلو

دو چرخ حول خودم...

و می‌خندم

خودم به خودم دلداری می‌دهم:

اوهام است دختر٬ رها کن!

اشک افشانی می‌کنم

تا سراپرده‌‌ی هق‌هق

شاید این سنگ ِ سنگین درد و ناباوری

تخت سینه‌ام را

جولانگاه چرخشش نگرداند

شاید مجرای تنگ ِ نفس را خلاص کند

که نمی‌کند!

نوک پنجه می‌ایستم

دست بر پیشانی سایبان می‌کنم

و مقصدی دور

تا ناکجـــــا آباد را

نظاره...

سخت نفس می‌کشم

تند می‌زند نبضم

دمای زمین 4 - درجه

اما دمای من 40

در این‌ عریان‌ترین

لحظات ِ پریشانی...


و باز هم اما

باور نمی‌کنم:

آنچه دیده‌ام

آنچه شنیده‌ام

آنچه حقیقت دارد...

آنچه حقیقت دارد...

مست و گنگ و گیج و مبهوت

زندگی را دوره می‌کنم

تلخی‌هاش همه یک طرف

این هناق آخری

یک طرف٬ و سنگین‌تر!

س ن گ ی ن تر...

و نمی‌گنجد چنین مصیبتی

در قاموسم...

چنین زجری در تخلیم...

کابوس می‌بینم شاید٬ حتماً...

خدا کند!




(...د لی ...)

+  پنجشنبه بیست و دوم بهمن 1388   خانم ف.آ  


 

تنها شراب شور که چشیدم،

روان از چشم‌های تو بود

وقت ِ رفتن

دستم که در دست خداحافظی‌ات بود!

 

پ.ن:

من: كاش بين دست خداحافظي و پاي نرفتن، دومي را انتخاب مي‌كردند آدم‌ها!!!
دوستم: همیشه پای نرفتن می لنگد، اما دست خداحافظی مردانه و محکم دستت را می گیرد!!

(...د لی ...)


ادامه مطلب
+  یکشنبه سوم آبان 1388   خانم ف.آ  
 

 

در آغاز فصل سرد ايستاده‌ام، 

در دروازه‌ي 

طوفان‌ِ غروب‌هاي بي‌ تُ‌‌ ي پاييز.

گردباد بي‌رحم تنهايي

زمين و زمان را به هم مي‌پيچد

همه چيز را از جا مي‌كَنَد

ياد تو را اما نه!

سفت، سفت، چسبيده‌اي به

اعماق ريشه‌ي خاطره‌ها

همچون گَوَني كه ريشه دوانده

تا انتهاي خاك كوير!

نه! عزيز ناخوانده،

مهماني روزهاي خوب تمام شده

جام‌هاي ارغواني مهرباني ته كشيده

و قنات تمام آرزوهاي سبز

چنان در من خشكيده

كه اگر از برگ‌هاي پژمرده خاطراتم

تا انتهاي دهليزهاي قلب هم

ريشه بدواني

حتي قطره‌اي، شبنم

يا قطعه‌اي خاك نم ديده

نخواهي يافت...

بيهوده در من مي‌پويي
...

از وقتِ نباريدنِ صداي معتدلت

بر سرِ سرزمين احساس‌هاي گُر گرفته‌ام

خشكسالي حتي خونم را خشك كرده...

در من ريشه ندوان

ريشه‌هايت را از من بَر كن

يادِ دستهايت را هم بگير و ببر

مباد، ميان گيسوان آشفته‌ام جا بماند...

 

 

 

 

 

پ.ن: از آرشيو

 

(...د لی ...)


ادامه مطلب
+  دوشنبه سی ام شهریور 1388   خانم ف.آ  

 

 

آسمان من،

هميشه ميشي‌ست 

گرگ       

وُ

ميش؛

ماتم مي‌كني با نگاه‌هايت

وَ

كيش

  

 

 

پ.ن: 

هميشه فكر مي‌كردم

انتهاي آسمان كجاست

ديشب فهميدم:

عمق چشم‌هاي توست

درست همانجايي كه

تلاقي مي‌كني با دريا،

هنگام  ِ غروب!

 

  

(...د لی ...)

+  شنبه بیست و چهارم مرداد 1388   خانم ف.آ  
 

 

 

از گوشه‌ي بام اعتمادم،


تو پريدي؛


من، بال بال زدم!

 

 



آخ كه

 

جاي تازيانه‌هاي خيانت


هنوز درد مي‌كند...

 

 

 


 

(...د لی ...)

+  شنبه سوم مرداد 1388   خانم ف.آ  

 

 

جنگل خشكِ جانم بود و

اشتهاي سيري ناپذير باران و عطش

تو بودي و جان ِ تر و ابر دستهايت

مه شدي، كرشمه شدي

چكه چكه،

نوازش نوازش،

ترنم ترنم،

باريدي، باريدي، باريدي

 

چه طعم خوبي داشت،

چكه‌هاي بدنت؛

چه لحظه‌هاي گسي بود

هنگامه‌ي فرو رفتن شعرهايت

در خاك ِ خيس خورده‌ي احساسم،

و چه عطري داشتيم

در تلاقي عطش ِ من و خنكاي تو

عطر خاك خيس

بوي روزهاي اول بهار

سرخ ِ عشق بودم و

آبي آرامش بودي

و حالا...

 

و حالا تابستان ِ نبودن است و

قنات وجود تو در من خشكيده

شاخه‌هاي عشق تكيده

نامهرباني ميان ِ ما

ـ علف هرز ـ  روئيده

 

اين روزها كه كويرم

كجايي خيس ِ باران

آه...

باران‌، باران، مرد باران...

 

 

 

 

(...د لی ...)

 

پ.ن:

سيگار خشك و روشنت را

در جنگل آشفته‌ي من انداختي


بعد پرسيدي

"مزاحم كه نشدم؟"


خنديدم

"نه! اصلاً "

 


ادامه مطلب
+  سه شنبه سی ام تیر 1388   خانم ف.آ  

 

 

 

تنها يك‌ گام فاصله بود

تا در آغوش كشيدنت

دلم فرمان داد، به جلو

ولي سرم، دو قدم پس كشيد

شايد هم غرور، شايد هم ترس

هر چه بود،

حالا فاصله‌ از اينجاست،

تا جايي ميانه‌ي شهر دود آلود

دلم هم همانجاهاست

شايد روي پاي تو نشسته

و به جاي من دارد توي چشم‌هايت

زندگي‌ها مي‌كند،

هر چه هست...

تو اينجا نيستي، دلم هم نيست!

اينجا منم و اميد ِ ديدار و فردا

دست‌هايم در هوا پرسه مي‌زند...

 

 

 

(...د لی ...)

+  دوشنبه بیست و دوم تیر 1388   خانم ف.آ  
 

  

 

مرا قدرت من شدن نيست بي‌تو

جانت را بيار و بگذار گرو

تا اين تن، من شود

حتي بي‌تو!

 

  

 

... دلی ...

+  چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388   خانم ف.آ  
 

 

                      

 

درد مي‌كند، تمام استخوان‌هايم، بدنم، روحم، انگشت‌هايم، اشك‌هايم، حاشيه‌ي گوشه‌ي لب‌هايم وقتي كه ضعف مي‌كنم از خنده حتي...

 

يك جورهايي انگار دارم كش مي‌آيم ميان من و تن؛

 

يك چيزهايي هست در اين دنيا كه من نمي‌فهمم، درك نمي‌كنم، مثلاً چيزي مثل ِ...

 

اصلاً ول كن مثلاً نمي‌خواهد، هر كسي ممكن است يك چيزهايي را درك نكند، هضم نكند...

 

دارم به خودم مي‌پيچم، چنگ مي‌زنم به تار و پود گذشته و چيزي را مي‌كاوم كه نمي‌دانم چيست،

 

راستي گفتم درد مي‌كنم؟! خوب بله! اما نه درد كُشنده، يك چيزي مثل درد دندان لق ِ بچگي‌ها، خيلي هم درد بدي نبود، گاهي به جايش زبان مي‌زدم، يك درد خاص داشت اما انگار ته دل ِ آدم قنج مي‌رفت، شايد از اينكه مي‌فهميدي پس فردا همين جايي كه زبان مي‌زني، يك دندان تازه رشد مي‌كند...

 

اين است كه آن درد كه اول گفتم، يك جورهايي حس بالندگي به من مي‌دهد،

 

اخيراً حس و حالم خيلي متفاوت از هميشه‌ي زندگيم شده...

 

انگار دارم پوست مي‌اندازم، دلم يك من ِ تازه مي‌خواست،

 

دارم اتفاق مي‌افتم؛

 

انگار دارم دوباره آغاز مي‌شوم، نگاه كن چقدر سطح فكرم قد كشيده؟ مي‌بيني چقدر دستم از تمام غم‌هاي دنيا كوتاه مي‌شود؟!

 

 

 

 

 پ.ن:
اين هم از اون نوشته‌هايي بود كه من فقط نوشتمش، يه حس محض، بدون هيچ تغييري بعد از نوشتن
يك نفس نوشتم و بلافاصله آپ كردم...

 

 

... دلی ...

+  دوشنبه هجدهم خرداد 1388   خانم ف.آ  
 

 

هرچه از حضور تو مي‌نوشم

 

تشنه‌تر مي‌شوم به بودنت

 

تو گويي:

 

مبتلايم به استسقاي عشق،

 

به تمناي خواستن،

 

كه لبريزم از تو اما

 

امروز از ديروز به تو محتاج‌تر

 

دَم ِ ديگر از اين دم ليلاتر

 

 

  

... دلی ...

 

 

بعدن نوشت: كامنتي در همين پست براي نسرين عزيز و رويا نوري كه آدرسي از ايشان ندارم.

 

+  یکشنبه ششم اردیبهشت 1388   خانم ف.آ  
 

 

آدم است دیگر...

آه و دم

و نمی دانم چرا

آه های این آدم

تمامی ندارد،

این آدم باز هم حرف دارد

برگشته تا خودش را

در کلمه ها فریاد بزند

می خواهد دوباره

غم هایش را

شادی هایش را

اشک و لبخندش را

روزگارش را

در تنهایی این سیاهی ساده،

"دلستان"

رج بزند

رج بزند

رج بزند

...

دلش یک پیک

سادگی ِ سرخ شعر می خواهد،

هر چند که می داند

هیچ وقت شاعر نمی شود

این سیاه مست ِ غم

...

 

  

... دلی ...

+  شنبه پانزدهم فروردین 1388   خانم ف.آ  

 

غسل بايد كرد

از تمام گذشته‌اي كه

بي‌حضور مهربان تو گذشت

پاك مي‌بايد شد

از تمام لحظه‌هاي سردي كه

برابر تو به غرور گذشت

و سپيد بايد پوشيد

به حرمت دست‌هايي كه

امروز يا فردا

به تنم كشيده خواهد شد

به نيت تطهير روح،

به سويت مي‌آيم

اي بزرگ آسماني،

كه اين زمين عجيب حقير است

و انسان را تحقير مي‌كند

با تمام وجاهتش. 

 

 

... دلی ...

+  شنبه دوازدهم بهمن 1387   خانم ف.آ  

 

                              

 


ادامه مطلب
+  شنبه بیست و یکم دی 1387   خانم ف.آ  
 

 

 

اگر، گرفتار سنگینی سکوت است

 

از شِکوه نیست

 

از غُصه هم

 

آشفتگی؟

 

نه.

 

 

 

گوشش بدهکار ِ حرف کسی‌ست

 

که میان کلامش دویدن

 

جفاست...

 

 

 

 

... دلی ...

+  جمعه ششم دی 1387   خانم ف.آ  

یلدا چنان قد کشید

که دقیقه‌اش برایم سال شد

همین روزها بود که دلم خواست بنویسم

و امشب می‌گویم یادش به خیر

یکسال گذشت...

ـ نمی‌دانم چرا دلم خواست همین‌قدر ساده بنویسم.

ـ یلدایتان خاطره برانگیز و به یاد ماندنی شود.

ـ شادی‌های خیلی شب‌هایم را مدیونم به کسانی که نوشته‌هایم را خواندند و دلگرمم کردند و گاه دلداریم دادند... آرزویم شادمانی‌ست و سلامتی به اندازه‌ی یک عمر یلدا، برای همه‌تان.

ـ يلداي پارسال، حافظم را هديه دادم به يك عزيز، امسال هديه را به من بازگرداندند كه او در صفحه‌ي اولش نوشته بود: "هديه‌اي‌ست از دختركي سپيد"، آن عزيز امسال ديگر بين ما نيست، يادش گرامي.

ـ نام "دِلی" را وام‌دار تو هستم دوست. نامی که عجیب با من عجین شده. بسیار دوستش دارم. سپاس

کامنت این پست که به ۴۰ رسید، چله‌ام سر آمد و بستمش.

+  شنبه سی ام آذر 1387   خانم ف.آ  
 

 

 

مرد سپید پوش ِ من، عزیزم، یکرنگ...

من امشب حوصله‌ی کِش آمدن،

در هیچ شعری را ندارم

خودت بگو

دلتنگی را امشب چه شکلی بنویسم

که قد بکشد از این‌جا که من

تا میانه‌ی لبخند همیشگی‌ات که تو...

زمزمه‌های عاشقانه، عمیق، از تهِ دل

وقتی که دنیایمان ماست...

و فخر فروختن به تمام دخترکان دنیا،

وقتی که تو مالِ منی تنها...

قرارهای پنهان از چشم ِِ مادر راس ساعتِ ظهر

روی روزهای قرمز تقویم که نیستند

اما رنگ لاجوردیشان، سرخ‌تر از جمعه‌هاست...

و دستم روی تن ِ مهربان تو

حتی با دست‌کش‌های چرمی:

داغ ِ داغم... آنقدر که پوستم گِز گِز!

آری...

همین‌قدر دلتنگ که گفتم

و چقدر بی‌قرار که نشد بنویسم

آخ...!

معشوقه‌ی قدیمی، مرد دیرینه،

بیش از این چشم‌انتظارم نگذار

چشم‌های من و هم‌چشمی ‌آسمان که سرخ...

می‌بینی؟!

رقیب هم می‌سوزد، آبی ِ حسودش

.... دریغ تو را از من؟!

راستی قاصدک هم سوز داشت امروز

.

.

.

آدم برفی، مَرد!

پس       کی      می آیی؟

 

  

 

 

 

 ... دلی ...

+  یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387   خانم ف.آ